![]() |
![]() |
|
| سینمایی که به دنبال تجربه هایی تازه است |
|
به نام خدا
داستان کوتاه: بوی باران (تقدیم به روح الله هاشمی نژاد فرزند برومند شهید عبدالکریم هاشمی نژاد) همیشه ساختمان روبرویی کم رفت و آمد بود بجزء وقتی که سید روحانی در میان جمعی مواج به آنجا میرسید و از پله ها بالا می رفت. انبوه آدمها را از پشت دیوارهای آن ساختمان می شد دید. آنروز باران پاییزی خیابانها را نمدار کرده بود و بوی باران احساس زندگی را در وجود رهگذران می پراکند. بعد از انقلاب کمتر چنین آرامشی را در میان عابران می دیدم. کارگران ساختمانی کارشان را زودتر شروع کرده بودند و به جابجایی مصالح ساختمان نیمه ساز مشغول بودند. عابران باید از گوشه خیابان میگذشتند و پیاده رو مسدود بود. او با لباسهایی بلند و گوشهء کتی که بالا داده بود را از صبح چندین بار دیدم. یک موتور سوار او را آورده بود. چند بار هم خیابان را تا انتها رفته و آمده بود. روز خوبی بود و نم هوا طراوت بهار را در شهر پهن می کرد. ابرها باردار و سنگین بودند اما دیگر نمی باریدند. او همه آدمها را زیر چشمی نگاه می کرد. کبودی آغاز صبح روشن تر می شد. کارگران ساختمان نیمه کاره پر تلاش تر از روزهای قبل حرکت می کردند. اما او گوشه خیابان ایستاده بود و اطراف را می کاوید. سید عمامه بر دوش از گوشهء خیابان به سمت ساختمان می آمد، چند نفر دور او را گرفته بودند و عده ای از عابران تا متوجه اش شدند به سویش آمدند. سید چون نگین در میان جمع دیده میشد. او دستپاچه به اطراف نگاه کرد و با بالا کشیدن بیشتر گوشهء کت، بسوی ساختمان حرکت کرد. سید و جمع مقابل ساختمان رسیده بودند و هر کس کلامی و سید جوابی؛ از مقابل ساختمان نیمه ساز می کذشت که به فرقون پر از زباله ساختمانی خورد و فرقون چپ شد. دستپاچه و سریع گذشت و کارگرها آمدند تا زباله های داخل فرقون را ببرند. یک چشم به پشت سر و چشم دیگر به روبرو. معلوم بود که رنگش پریده و آب دهانش را تند تند قورت می داد. به حلقه جمعیت مقابل ساختمان رسید. مردم را کنار زد. چشمش به سید افتاد. سرش را به اطراف چرخاند. حرفهایی را بریده، بریده میگفت. از این فاصله صدایش را در میان آن جمع نمی شد فهمید. دستش را درون کت اش جابجا کرد و فورا سید را در آغوش کشید. جمع مبهوت این حرکت بودند که انفجار تکه های خون و پارچه را در میان دود و آسمان پخش کرد. هنوز هم آن لحظه را در خاطر دارم. از پشت همین پنجره بود که دیدم . هنوز هم پس از سالها صبح به صبح چرخهای ویلچر را بسوی پنجره می رانم و آن لحظه را در ذهن می بینم. سید که شهید شد آشوبی به راه افتاد. همه آمده بودند و مبهوت و ناباورانه آنچه که دیده یا شنیده بودند را برای هم تعریف می کردند. علیرضاحسینی موسوی سید: شهید عبدالکریم هاشمی نژاد ساختمان: ساختمان حزب در میدان شهداء فرقون : نمادی برای گروهک فرقان که باعث شهادت انقلابیون میشدند و به زباله دان تاریخ افتادند. مشهد – بلوار جانباز – جانباز 13 – خیابان وصال – بین وصال 3 و 5 – پلاک 19 09153253783 – 09388975044 – 7635926
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 13:27 توسط علیرضا حسینی موسوی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بیایید تا با هم بیندیشیم
علیرضا حسینی موسوی فیلمساز مستقل |
|
RSS
|