تبليغاتX
سینمای نو ( بیایید باهم بیندیشیم )
سینمایی که به دنبال تجربه هایی تازه است
روز یکشنبه ساعت هشت و بیست دقیقه ۲۲/۹/۱۳۸۸ در بیمارستان غیاثی تهران دخترم بدنیا اومد. حس قشنگیه بابا شدن. مخصوصا که اولین بچه ام دختر است.

از خدای بزرگ برای این موهبت بزرگ که باعث زیبا شدن زندگی من و خانم ام شده سپاسگذارم.

قرار بود اسم دخترمون رو باران بذاریم اما یک اسم قشنگتر رو خانم ام پیشنهاد کرد. و روز شنبه میرم تا با گرفتن شناسنامه این اسم رو به دردانه زندگی هدیه کنم.

امیدوارم لایق پدر بودن باشم. و آوین عزیز هم مایه سربلندی ایران عزیز شود.

آوین، دخترم بدنیا خوش آمدی.

دوستدارت بابا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 16:25  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

این هفته در برنامه آپارات فیلمی را دیدم که بیشتر از آنکه ساختار یا موضوع آن برایم جالب باشد. متریال تولید آن نوستالوژی غریبی را در من بیدار کرد. فیلم سازنه فیلمی در قطع ۱۶ میلیمتری نه تنها یک مستند ظریف اما کم رمق از زندگی یک فرد بومی لرستان بود بلکه یک حس دوست داشتنی رو به فراموشی از تولید فیلمهایی با نگاتیو و پخش پرژکتوری و تلاش هایی بسیار در مسیر تولید که باعث فکر کردن بیشتر برای تولید کننده اثر میشد. و چه بسا همین مشکلات مسیر تولید بود که باعث شکل گیری آثاری متفکرانه میشد.

یادش بخیر سینمای هشت و شانرده...............

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:18  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

                                             هوالرحمن و الرحیم

تقدیم به روح بلند و آسمانی دو پسر عموی شهیدم علی اکبر و عباس(جواد) حسینی موسوی

و یاد خاطرات دوران جنگ برادر مرحومم سید حمید عزیز.

 داستان کوتاه

                                              (گلهای شمعدانی)

با صدای انفجار همه ی خاطرات مشترکمان در مقابل چشمم رژه رفت و کمکم در مقابل دیدگانم که به زور تشخیص میداد چهره ی او را واضح دیدم.

اما بدنم لمس بود. با چشمانش میخواست چیزی را به من بفهماند. اما خونی که از سرش جاری بود و از امتداد پیشانی بند سبزش که حالا بیشتر سرخ بود و از روی ابروانش عبور کرده و به خاک میچکید مانع باز ماندن چشمانش بود. و حرفهایی را که میخواستم بفهمم خون سرش مانع می شد.

او سعی میکرد خودش را تکان دهد، اما این تلاش بقدر جان کندن برایش سخت بود.

من و عباس بسوی تانکر آب میرفتیم تا باز هم به تنها دلخوشی مان در خط مقدم به چند گل کوچک شمعدانی یک بوته، که در خاک کنار سنگرمان بود آب بدهیم که انفجار همه جا را اول تیره کرد و بعد روشنایی غریبی وجودم را تکاند و پس از لحظاتی دوباره چشم در چشم عباس بودم.

او همچنان تلاش میکرد، اما بدن مجروحش با او چندان همراه نبود. دستش آرام بسوی پایش پیش میرفت. و با کمک دست، پایش را که بفرمان بدنش نبود کنار کشید. گلهای کوچک شمعدانی هنوز سالم بودند. چشمان عباس را خونهای روی چشمش بسته بود. اما لبخند بر لب داشت و سعی کرد سرش را به حالت سجده بر خاک بگذارد.

صداهایی موهوم به ما نزدیک میشد. اول عباس را برداشتند و سپس من را.

از میان دست و بدن کسی که برانکارد را به پیش میبرد. بوته گل را دیدم که یکی از شاخه هایش شکسته بود و در کنارش قمقمه ی در بسته ی آب بود و کنار آن پای بخون آغشتهء عباس قرار داشت.

قمقمه ای پر از آب که منتظر جاری شدن است. 

                                                         علیرضا حسینی موسوی

                                                       22/8/1388      مشهد عزیز

  این داستان رو دیروز روزنامه خراسان چاپ کرد.

اما چون دوست دارم نقد این داستان رو داشته باشم

 تو این محیط به نمایش گذاشتم.                                                                                                                           

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:0  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

دوستیهایی که بوی تعفن میدهند را هر یک از ما هر از گاهی تجربه کرده ایم. نمونه آخرش برای من بر میگردد به دو سه نفر از همراهانم در پروژه سینمایی ویدیویی حاجی فیروز، که همیشه با احترام و تعظیم و ورد استاد استاد شرف حضور می یافتند و پس از مرخص شدن مرحمت میکرده و وصله شایستگی هایشان را به اعتبار من آپارات میکردند.

هر چند گفته های آنها با تاخیر به نوعی بگوشم میرسید اما تصمیم داشتم مدارا کنم تا با آرامش آخرین فرصت همکاری را به آنها بدهم. اما افسوس که ظرف صبر هر کس انداره ای دارد و روزی صبر آدم سر میرود.

مدتهاست که صبرم سر رفته و رشته همکلامی و همراهی ام با آنان بریده شده اما گزند مدعیان دوستی هنوز هر از گاهی آرامشم را به هم میزند.

من رسما به همکاران محترم ام در همینجا اعلام میکنم که کسانی که در فیلم حاجی فیروز نامشان در کنار نام من در مطبوعات و تیتراژ درج شده. بجزء ۳ نفر مابقی دیگر هیچ نسبت همکاری با من نخواهند داشت و مسئولیت هر نوع سوء استفاده از نام من توسط هر یک از ایشان در مقام همکار  با شخص آنهاست و همکاری مربوط به گذشته بوده و دیگر همکاری بین ما شکل نخواهد گرفت. و درخواست میکنم میزان تخصص آنها را شخصا امتحان کرده و سپس با آنها همکاری کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:38  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

خبر تلخ و ساده بود.

امیر قویدل هم رفت و باید با خاطراتش بمانیم. آثاری که ساخت تا کی ماندنی است.

یادش سبز. او در هنگام تدوین فیلم قابهای خالی که من جوانی بودم و اون پیش کسوتی....... آمد به مشهد و یاریم کرد. اما من برای او...........

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:55  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

دیروز برای من روز عجیبی بود. نه بخاطر سالروز تولدم که به ماه قمری همزمان با میلاد حضرت رضا(ع) در 20/6/ 1355 شمسی بود بلکه همزمانی آن با یک اتفاق نادر از نظر ردیف شدن عدد 8 در تقویم رسمی ما.

۸۸/۸/۸برای خیلی ها فرصت قلیان احساس شد و اشعار فراوانی درباره این اعداد و میلاد امام هشتم سروده شد.

اتفاقات جالب تر آن برای من سالروز جهانی پاسداشت بزرگ مرد عرصه حقوق بشر و الگوی جهانیان، پادشاه بزرگ هخامنشی ملک ایران زمین کوروش بزرگ بود. و  تقارن جالب دیگر چهلمین سالروز تولد پدیده بزرگ قرن یعنی اینترنت بود. و دیگر همزمانی مربوط میشود به متفاوت ترین جشن مردم اروپا و آمریکا که با نام هالووین معروف است و مردم با تزیین کدو و پوشیدن لباسهای مبدل جادوگرها و اسکلت و خلاصه زشت پوشیدن به زیبا اندیشیدن و سپری کردن ایام زیبا و شاد می اندیشند.

امسال بجزء یک پیامک از طرف خانمم کسی تولدم رو تبریک نگفت اما خودم برای خودم کلی خوشحالی کادو کردم و به خودم هدیه کردم و این تقارنهای زیبا و متفاوت که هم مذهبی بود و هم تاریخی و هم علمی و هم سنتی؛ رو به خودم تبریک گفتم و چه بسا ایام مدیدی بگذرد و چنین همزمانی هایی برای جشن تولدم پیش نیاید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:28  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

   نگاه به آداب و سنن در فرهنگ های خاص هر قوم به خودی خود دارای جذابیتهای فراوانی است که از جنبه های مختلف میتوان از لذت مشاهده و شناخت آن بهره ها برد و به خود بالید که چه دیدنیها و شنیدنیهای کم نظیری در این عالم وجود دارد و انسان با درک آن به اوج لذت فرهنگی میرسد.

اخیرا سی دی کانی 3 را از مدیرفرهنگ دوست موسسه کرمانج هدیه گرفتم؛ ناصر خاکشور و چند تن از هم فکرانش از جمله آقای مهندس محمد رحیم رحیمی و آقای محمد ملک سیما مدتهاست در معرفی آداب خاص قوم کرمانج در قوچان تلاش میکنند و در این مسیر از هر روشی بهره میبرند. از انتشار پوستر تا ساخت کلیپ و ضبط موسیقی از گروهای نوازنده سنتی گرفته تا نوازندگان پیشکسوت این عرصه.

هنرمندانی نظیر اسماعیل حسین پور، استاد علی اکبر بهاری، استاد ولی رحیمی، استاد حسین عزیزی، بخشی سهراب محمدی، مسعود خضری، گروه موسیقی آساک به سرپرستی رضا غلامی و گروه موسیقی گرایلی به سرپرستی زنده یاد صادق منعمی.

کانی 3 اگر چه به لحاظ ساختاری چندان قابل دفاع نیست اما شنیدن موسیقی کرمانجی با اجرای بهترینهای موسیقی مقامی شمال خراسان برای هر انسان فرهنگ دوستی شور ایجاد میکند.

کانی به  معنای چشمه است و واقعا نام مناسبی را برای این اثر انتخاب کرده اند. امیدوارم این نوع فعالیتها که باعث معرفی داشته های فرهنگی قوم کرد برای نسل آینده است ادامه یابد و شاهد عرضه کانی های 4 و 5 و 6 و ... باشیم. به همت این عزیزان درود و به قوم غیور کرد سلام. سعادتمند باشید و مانا بمانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 5:34  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

در این حوالی کمی هوا خوب است. باور کردنش سخت است اما حقیقت را که نمیشود انکار کرد. این را میگویم تا شما هم فرصت لذت بردن از زندگی تان را بیابید.

ماجرا از وقتی آغاز شد که عده ای را دور هم دیدم در حال تلاش برای سامان دادن به جشنی به بهانه سینما در مشهد. این اتفاق که قرار بود بدون دخالت کارمندان ادارات دولتی اتفاق بیفتد باعث آن شد تا کمی به همه چیز برای دقایقی خوش بین شوم. هر وقت خبر برپایی جشن یا جشنواره ای را میشنوم اولین اتفاق ذهنی در من مرور خاطراتی است که با بسیاری از کارمندان ارشاد داشته ام. همیشه نگاه کارمندی بر اتفاقات هنری تاثیر منفی دارد. وتاثیر این نوع از رفتارها تا کنون باعث شکاف میان هنرمندان و اتفاقات فرهنگی میشده، جشنها و جشنواره هایی که برای پاس داشت هنرمندان موفق تر بوده تا کنون فرصت کسب درآمد بیشتر برای برگذار کنندگان آن شده بود و تا کنون آنچه که من در آن اتفاقات که به نام هنرمند و برای هنرمندان بوده دیده ام فرصت شکل گیری گروهی تازه بوده که با شکل دادن جشنواره ها فرصت اشتغال و درآمد برای آنها و عموما اظهار نظرهای سلیقه ای و برخوردهای غیر فرهنگی بین برگذار کنندگان و شبه هنرمندان جشنواره ای میشده. این گروه از مسئولین فرهنگی و هنرمندان جشنواره ای تا کنون ضربات غیر قابل جبرانی را بر پیکر نیمه جان هنر دراین خاک وارد کرده اند. و تا کنون هر کس دستی بر آتش داشته خود خواهد خواند حدیث مفصل از این مجمل.

فکر کنم حالا فهمیدید چرا کمی در این حوالی هوا خوب است.

امیدوارم این جشن از سایه بلایی که تا کنون بر هنر این دیار سایه افکنده بود بیرون آید. شاید اگر این اتفاق با باور و اعتقاد اینکه جشن سینما فقط و فقط مربوط به سینماگران است. و برپایی آن نیز باید توسط این خانواده بزرگ دور از هم، با هدف گردهم آمدن این خانواده غریب افتاده شکل گیرد برگذاری آن باعث روشن شدن کورسوی امید در این تاریک نای هنر میشود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:24  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

برای اولین بار بود که به معنای واقعی از فیلم ساختن خسته شدم.

 هم خسته روحی و هم جسمی ،  شاید به این دلیل که اکثر عوامل فیلمم رو از علاقه مندان این عرصه انتخاب کردم. کسانی که فقط به خاطر علاقه به سینما خودشون رو به من نزدیک میکردند تا فرصتی برای حضورشون فراهم بشه. و چقدر در روزهای نخستین همکاری انسانهای مطیعی بودند اما کم کم خودشون رو نشون دادند. و هر کس بنا به شخصیت خانوادگی و اجتماعی که داشت خصلتهای ویژ ه اش رو بروز میداد و تا جایی که مدعی شدند فیلم بدون حضور آنها امکان تولید نداشت و یکی دو نفر هم در گوشی گفته بودند فیلم رو من ساختم و موسوی فقط کات میداد.

شاید برای شما که این مطلب را میخوانید عجیب باشد که بدانید بطور مثال تصویر بردار فیلم را صرفا بدلیل ابراز علاقه های مکررش انتخاب کردم. و برای شروع کار چند روز قبل دوربین حوزه هنری را در اختیارش گذاشتم تا تصویر برداری با آن را تمرین کند و سوالاتی که برایش پیش میامد را از من یا دو تن از تصویربرداران خوب شهرمان  بپرسد. در زمان تولید هم گاها چند ساعت وقت هدر میدادیم تا ایشان نور را ببندد و دست آخر باز هم بعد از پایان هر برداشت کل تنظیمات دوباره انجام میشد. با همه این فرصتهای طلایی که برای وی فراهم کرده بودم ایشان یکی از همان افرادی شد که ادعا میکرد و پس از کمی کسب تجربه دیگر در اختیار پروژه نبود. تجربه ای که صرفا با اعتماد و صبوری من به وجود آمده بود. حتی زمانی که برای گزارش پشت صحنه از مطبوعات میامدند از خبرنگار میخواستم تا بجای من با امثال ایشان مصاحبه کند و فرصت مطرح شدن بیابد . اما افسوس که نداشتن جنبه احترام دیدن باعث شد که کم کم از موقعیت خود سوء استفاده کند تا جایی که مسئله اخلاقی که ایشان پیش آورد نزدیک بود باعث آبروی گروه شود.

و یا دوست دیگری که در آغاز بعنوان علاقه مند بازیگری آنقدر به موبایل من و تلفن خانه زنگ زد که اعتراض خانواده و همکارانم را در پی داشت. ایشان هم یکی از آن آدمهای جالب بود. یک روز پس از تنظیمات اولیه قرار شد یک اینسرت از قاب عکس روی دیوار ضبط شود صحنه را سپردم و برای تجدید انرژی بیرون از اتاق رفتم . پس از چند روز یکی از دلسوزان به من رساند که صحنه را ترک نکن وقتی پرسیدم چرا پاسخ شگفت انگیزی شنیدم.: دستیار تهیه محترم گفته بودند ما که داریم بدون کارگردان فیلم را میبندیم پس دیگر نیازی به حضور کارگردان نیست.

این مطلب در دوره کسالت من که باعث تعطیلی پروژه شده بود مطرح گردید.

این نوع عجایب را فقط در شرایط خاص و در شهر خاص تری مثل مشهد میتوان دید. شاید تصور اینکه به دیگران محبت کنی و فرصتهای طلایی را برایشان فراهم کنی و در مقابل بدی ببینی را شنیده باشید اما من اینبار به دلیل اینکه خواستم به دیگران فرصت بدهم تاوان سنگینی دادم. شاید اگر رایت فیلم را به ویدئو رسانه پارسیان نفروخته بودم راشهای فیلم را میاوردم وسط حیاط حوزه هنری و آتش میزدم.

 

فیلم حاجی فیروز در پشت صحنه فقط سه همراه واقعی داشت و اگر آنها نبودند کار هیچگاه به پایان نمیرسید. محمد علی فروردین،سمیرا امیریان، محمد علی صباغی.  و در جلو دوربین خسرو نایبی فرد عزیز

و راهنمایی های مشفقانه استاد عزیزم داریوش ارجمند، شاید اگر روزهای اول مطلبی را که در لفافه گفت و نخواست نظرش را تحمیل کند را درست درک کرده بودم امروز اینگونه زخم خورده بر بالین فیلمی رنجور ننشسته بودم. حالا دیگر هر صحنه از فیلمم را با احساس تلخ خیانت در کنار هم میچینم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 15:24  توسط علیرضا حسینی موسوی  | 

سلام به دوستان عزیزم

می خواستم براتون چند تا عکس از فیلم جدیدم که اسمش حاجی فیروز است قرار بدهم امیدوارم خوشتان بیاد.سعی میکنم تا آخر فیلم برداری عکس های بیشتری براتون بگذارم

                                                                                                                     

                                    

                                                                                                                     

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط علیرضا حسینی موسوی  |